سلام بر دوستای عزیز امید
خیلی باحالین...خداییش خیلی باحالین...زدم به تخته...تا آخرش بخوانید
اول یه چیز مهم...وبلاگ عکس آپ شد...ولی متفاوت...ازتون میخوام که حتما برین
اینم آدرسش...وبلاگ عکس خودم...چون در مورد خودمه گفتم برید ببینید عکسارو
حالا سریع میریم سر اصل مطلب...که خیلی هم مهمه
من قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم...یعنی ۱۳۸۵.۶.۱۵ معرفی شدم به یه شرکت برای کارآموزی
اول کارآموزی...بعد کمک نقشه بردار...بعد نقشه بردار...و همینجوری که جولوتر میرفتیم...پیشرفت میکردم...و همه کارا رو خودم انجام میدادم...و سرپرستی هم میکردم
تو این دو سال هم درس میخواندم...و هم کار میکردم...سخت بود...ولی حال میداد
دوسال اونجا کار کردم...ولی در سال ۸۷.۸.نمیدونم چه روزی بود...دیگه نرفتم سر کار
پارسال ۱۳آبان تهران بودم...بعد که برگشتم...تسویه حساب کردم و دیگه نرفتم
و بعد از چند ماه خوشگذرانی شروع به خواندن برای کنکور کردم...که از عید به اونور جدی شد
و خداروشکر موفق شدم...و همین گرگان قبول شدم...و برنامه ریزیایی که کرده بودم بهم نریخت
تو این چند وقت کارای زیادی بود که باید انجام میدادم...که دادم...وتمام کردم
من بعد از یک سال دوری از کار...خداروشکر برگشتم به سر کارم
من عاشق نقشه برداریم...خیلی کارمو دوست دارم...این علاقه منو بیشتر کمک میکنه
حالا ادامه
سه شنبه بعد از کلاس رفتم پیش یه مهندسی...و ازم تست گرفت ببینه چیکارهم
اوکی شد..و همون موقع برنامه فردا رو ریخت که بریم سر یه پروژه ای...منم گفتم هستم
فردا صبح...ساعت ۷ برنامه اولی کنسل شد...به خاطر گل بودن زمین....ولی چشتون روز بد نبینه
رفتیم وسط کویر...یه پروژه ای که برای شهرک صنعتی بود...تا جایی که چشم میدید کویر بود
باید جاده پیاده میکردم...من هم مسئول گروه بودم...۱نفر از دوستامم با خودم بردم...که حرفمو بفهمه
یک کمکی هم بود...چون باید میخ میکوبید...و راننده که کنارمون بود....مسئول تدارکات هیچی
بعد از کلی اینور اونور کردن ایستگاه رو پیدا کردیم...تازه با پاترول میرفتیم..اخه راهها بسیار طولانی بود
من با بیسیم با دوستام حرف میزدم...اصلا نمیدیدمشون...فقط با دوربین دید داشت
حداقل فاصله من با اونها دو یا سه کیلومتر بود...تازه نمیدونم شاید در حدود ۲۰ کیلومتری دوستام پیاده روی کردن
کار خوب پیش میرفت...ولی هرچی جولوتر میرفتیم...گشنه مون میشد...ولی خبری از هیچی نبود...اینجا سگ صاحبشو نمیشناخت...ما وسط بیابان...بدون غذا داشتیم کار میکردیم
من تجربه شو داشتم...ولی نه در این شرایط سخت...من داشتم تلف میشدم
حالا این وسط پیمانکار آمده از من دوربینو میخواد...منم بهش ندادم...گفتم خوت داری
میخوای کار مارو بریزی بهم...یکم غور غور کرد...بعد رفت...
دیگه داشتم میفتادم که راننده آمد و کمی ازش نون گرفتم...نونی که سفت سفت بود...و اندازه ۲تا انگشتمم نشد...ولی یکمم آب خوردم...و جون گرفتم...و کارو جمش کردم
همه اونجا برای خودشون رئیس بازی در میاوردن...ولی من کم نیاوردم
بعد که رفتیم...کلی دردسر دیگه برامون پیش آمد که ساعت ۷شب مثل مرده ها آمدیم خانه
ولی فرداش که رفتیم سر کار...یه جای دیگه...اونم زمین بود...ولی خداییش پیمانکار خوبی بود
بهمون میرسید...ما هم کارشو دقیق دقیق انجام دادیم...کلی حال کرد
ساعت ۳هم آمدم خانه...خیلی روز دومی حال داد...ولی روز اولی خیلی زده حال بود
میگفتم هرکی بره اونجا فرار میکنه...نگو به خاطر این بوده
الان هم هم درس هم کار...ولی بدنسازی رو دیگه گذاشتم کنار...دیگه وقت نمیشه
ولی تمرینات کشتی رو میرم چون شبهاست و میشه رفت

برای آقایون میگم : میگن مرد و کارش
مردانگی به سیگار و سیبیل نیست...به وجودته...داری یا نه
کار همش پول نیست...بلکه یک تفریحه...باید اینو درک کنی
با علاقه و پشت کار و توکل به خدا...به همه چی میرسی

ببخشید که طولانی شد...انشاالله که دیگه تکرار نمیشه
موفق و سلامت باشید