سلام به تمام دوستان بسیار خوب و مهربانم
اول اینکه وبلاگ عکس آپ شد...اینم لینکش...حتما برید...یه پیغام هم براتون گذاشتم
بعدا نوشت : بچه ها من وبلاگ عکس رو درست کردم...برید ببینید
راستی...هرکدام از دوستان که جدید هستند...و لینک نیستند...بگن تا لینکشون کنم
خوب از کجا شروع کنم...این ۲هفته اخیر خیلی پر اتفاق بود
چهارشنبه هفته پیش نه هفته قبلیش...من تصادف کردم با ماشین...خیلی ضد حال بود
اخه یک شنبه هفته بعدش عروسیه تنها خواهرم بود...ولی هرچی بود به خیر گذشت
ماشین من که چیزی نشد...ولی سپر جلوشو کاملا کندم
...و چراغش فرت زد بیرون
ولی زنه گفت برو
اشکال نداره...من گفتم برم...گفت برو...گفتم برم...گفت برو
مشکوک میزد بنده خدا...از این نظر که قکر میکنم مدارک همراه نداشت یا کلا بی مدارک بود
هرچی بود به خیرگذشت و من هم ماشینو روز قبل از عروسی بردم صافکاری درستش کردم
یکشنبه جاتون خالی...کولاک کردم...آخه تنها خواهرم بود...منم تنها داداششم
براش سنگ تمام گذاشتم...راننده ماشین عروسم خودم بودم
عروسی که خوش گذشت...ولی...فرداش من امتحان میان ترم ریاضی داشتم
روز ۲شنبه ۴تا کلاس داشتم که فقط امتحان ریاضی رو دادم بقیه رو نرفتم...این هفته نمرات رو داد
به نظر شما چند شدم
از ۸شت نمره بود...۸نمره پایانی...یعنی امتحان پایان ترم از ۱۲ نمره
اولین نفرم که سر کلاس اسمشو خواند من بودم...گفت پادشاه صخره ها
...گفتم بله
گفت شدی ۸...بچه ها کفشون برید...ولی خوب بچه های دیگه هم نمراتشون خوب شده بود
راستی حالا که گفتم ریاضی یه خاطره از کلاس ریاضی
ما از جلسه ۳ به بعد میریم ردیف اول میشینیم...به خاطر بعضی از چیزا که نمیشه گفت
همیشه یه دختره هست که میاد کنار دیوار میشینه..دوستم براش جا میگیره..آخه آشناست
بعد از دخترته...دوستمه...بعد من...بعد بقیه دوستان..ولی یه هفته حال بنده خدا رو گرفتیم
بگین چی شد...دوستم که کنارم بود...گفت کیفمو بزار روی میز استاد...منم گذاشتم
وقتی استاد امد...گفت کیف مال کیه...من گفتم مال دوستمه
بعد دختره یهو کیفو گرفت و گذاشت رو صندلیش...برای خودشیرینی
استاد گفت باشه...منم گفتم خوب بزار باشه...اون میگفت نه من میزارم همینجا
بعد یهو تو این کشو قوس...من به دختره گفتم
خوب حاج خانم کیفو بزار سر جاش دیگه
اینو که گفتم...دختره داشت می سوخت...و دیگه چیزی نگفت
استادم داشت میخندید....البته خنده تلخ بود...چون خودشم خانم بود
تقصیر من نبود...خودش گیر داد...من که کاریش نکردم...عاقبت خودشیرینی همینه
ولی این جلسه هم همون جا نشسته بود...خیلی به دوستم گیر میداد
منم چنتا تیکه به هردوتاشون اندختم...هم دوستم و هم دختره...دوستم میترسید انگار
منم دوستمو اذیت میکردم...برمیگشتم عقب بهش میگفتم
وحید میخواد فردا پدرشو بیاره دانشگاه
ببخشید که یکم طولانی شد...شرمنده...بعد دوهفته همینم میشه دیگه
راستی بچه ها...منو دعا کنید که بتونم انشالله تو این کنکور هم موفق بشم
۲۰ این ماه یه کنکور دارم...تقریبا مثل کنکور کاردانی به کارشناسیه خودمونه
دعا کنید تا انشالله قبول بشم...خیلی برام مهمه...التماس دعا
انشالله هرچی از خدا میخواهید بهتون بده
موفق و سلامت باشید
بای بای